منوی اصلی
  • صفحه اصلی
  • کامپیوتر و موبایل
  • سرگرمی و جوک و اس ام اس
  • اخبار متنوع
  • اعلام نتایج
  • تحقیق و مقالات
  • متفرقه
  • ----------------------------
  • ارتباط با مدیریت
لینکهای مفید
  • نارنجی
  • وبلاگ نسل سومی
  • سایت برنامه نویس
جستجو در سایت
ورود



  • رمزعبور خود را فراموش کردید؟
  • نام کاربری خود را فراموش کردید؟
  • ایجاد یک حساب کاربری
آخریین مطالب ارسال شده
  • از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟
  • جایزه پیدا کردن قاتل...!
  • پنج داستان کوتاه
  • ۱۰ روش برای عکاسی بهتر با دوربین تلفن همراه
  • ماشین های بدون راننده گوگل میهمانان کنفرانس TED را به گردش بردند
حاضرین در سایت
ما 2 مهمان آنلاین داریم

کافی نت پارس

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟

PostDateIconجمعه, 02 اردیبهشت 1390 ساعت 17:30 | PostAuthorIconنوشته شده توسط مهدی | مشاهده در قالب PDF | چاپ | فرستادن به ایمیل

در جواب گفت بله فقط یک نفر.

پرسیدند کی هست؟

در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های

در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در

نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک

روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد

ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه

پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت

گفتم آخه من پول خرد ندارم

گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت

این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد

اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم

تا جبران گذشته رو بکنم

اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه

میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان

دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره

ازش پرسیدم منو میشناسی؟

گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا  میشناسدتون

بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار

چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟

گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم

جوون پرسید به چه صورت؟

هر چیزی که بخوای بهت میدم

(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)

پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

هرچی که بخوای

واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام

به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟

گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست

نوشتن نظر (0 نظر)
 

جایزه پیدا کردن قاتل...!

PostDateIconجمعه, 02 اردیبهشت 1390 ساعت 14:40 | PostAuthorIconنوشته شده توسط مهدی | مشاهده در قالب PDF | چاپ | فرستادن به ایمیل

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!! 

نوشتن نظر (0 نظر)
 

پنج داستان کوتاه

PostDateIconپنجشنبه, 01 اردیبهشت 1390 ساعت 09:31 | PostAuthorIconنوشته شده توسط مهدی | مشاهده در قالب PDF | چاپ | فرستادن به ایمیل

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!


ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...


مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!


از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

نوشتن نظر (0 نظر)
 

۱۰ روش برای عکاسی بهتر با دوربین تلفن همراه

PostDateIconچهارشنبه, 18 اسفند 1389 ساعت 06:07 | PostAuthorIconنوشته شده توسط مهدی | مشاهده در قالب PDF | چاپ | فرستادن به ایمیل

iphonebigpic_nareni_ir.jpeg

تلفن‌های دوربین دار در یک زمان کوتاه، مسیری طولانی را طی کرده‌اند و امروز سطح بالایی از امکانات و کیفیت را در اختیار کاربران می‌گذارند. اما هنوز هم عکس‌های خوبی با آن‌ها گرفته نمی‌شود و معمولاً عکس هایی که با تلفن ها گرفته می‌شود بی کیفیت و نا واضح هستند. در اینجا به نکاتی می پردازیم که رعایت آن‌ها باعث تغییرات اساسی در کیفیت عکس هایی می شود که با تلفن خود می گیرید. فراموش نکنید که بهترین دوربین، دوربینی است که همراه شما است و این دوربین های همیشه همراه با کمی توجه عکس‌های خوبی برایتان می گیرند.


تلفن‌های دوربین دار انواع متفاوتی دارند و نرم‌افزارهایی با امکانات متفاوت از آن‌ها پشتیبانی می‌کنند. مهارت افراد هم در استفاده از آن‌ها متفاوت است. به همین دلیل در این مطلب به جزئیات نمی‌پردازیم و سراغ نکات کلی و مهمی میرویم که رعایت آن‌ها در تمامی موارد ضرورت دارد.


قوانین اولیه عکاسی را فراموش نکنید
موارد زیر اصول اولیه عکاسی هستند که در زمان استفاده از دوربین موبایل باید آن‌ها را در نظر بگیرید و بهتر است قبل از گرفتن هر عکس یک بار آن‌ها را در ذهن مرور کنید و دقت کنید که به درستی رعایت شده اند.


برای مطالعه این موارد لطفا در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

نوشتن نظر (0 نظر)

ادامه مطلب...

 

ماشین های بدون راننده گوگل میهمانان کنفرانس TED را به گردش بردند

PostDateIconیکشنبه, 15 اسفند 1389 ساعت 13:23 | PostAuthorIconنوشته شده توسط مهدی | مشاهده در قالب PDF | چاپ | فرستادن به ایمیل

google-selfdriving-car-03-03-2011.jpg

 

خبر پروژه فوق العاده محرمانه ماشین بدون راننده گوگل پاییز گذشته به طور خلاصه و مبهم منتشر شد و بعد از آن هم چیز زیادی درباره آن نمی دانستیم. اما در کنفرانس TED این هفته در لانگ بیچ کالیفرنیا، شاهد حضور این اتومبیل رویایی بودیم. گوگل نه تنها به شرکت کنندگان در کنفرانس اجازه داد که برای اولین بار درون این ماشین خودکار را ببیند، بلکه پا را از این هم فراتر نهاد و آنها را به یک گردش جذاب با این ماشین جادویی متعلق به سرزمین موتورهای جستجو برد.


اگر به منبع مراجعه کنید، می توانید ویدیوهایی از درون و بیرون این ماشین جالب را مشاهده کنید تا ببینید این خودروی بدون راننده با چه سرعتی حرکت می کند.

نوشتن نظر (0 نظر)
 
مطالب بیشتر...
  • سیستم عامل ویندوز ۸ برای تبلت ها در راه است
  • ۵ لپ تاپ برتر از نگاه Cnet
  • چه گونه آنتی ویروس Nod32 اتوماتیک بروز می شود؟
  • نان گرم را از نانوای دیجیتال بخرید

<< شروع < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

Copyright © 2011
All Rights By Mahdi Mahnani